سکته قلبی بهروز بقایی دقایقی قبل از اجرای نقش در تئاتر.
وای نه !باور نمی کنم.دیروز بود که با میثم برنامه رفتن به هملت با سالاد فصل رو گذاشتم وحالا... .
دعا کنید.منم دعا می کنم.همین.
وای نه !باور نمی کنم.دیروز بود که با میثم برنامه رفتن به هملت با سالاد فصل رو گذاشتم وحالا... .
دعا کنید.منم دعا می کنم.همین.
من اما از هر دو با هم می نویسم.
دوست دارم بدون شکستن دل میثم و بابا ومامان برم تو خیابان و مشت هایم رو گره کنم و خشمم را فریاد کنم.دوست دارم قبال از شب های تظاهرات انقدر با میثم یکی به دو نکنم.دوست دارم که دیگر کسی قسم ندهد به خاطر من...جون من...التماست می کنم...بتوانم بروم همدوش هموطن هام در خیابان.دوست دارم اگه قراره بمیرم برای وطنم باشه.دوست دارم بدون تذکر همسایه ها که_ از ترس لباس شخصی ها نمیذارند ا...اکبر بگوییم_بروم پشت بام و فریاد بزنم بزرگی خدا را وبه از او یاری به طلبم.
دلم می خواهد ایران سبزم از قرمزی خون جوانانش پاک شود و به سفیدی صلح برسد.
2.گربه ها رو دوست دارم.راستش از اول حیوانات رو دوست داشتم.پایین خونمون چند تا گربه هستن.از خونه الناز میومدیم به میثم گفتم بریم سوسیس براشون بگیرم اولش غر غر کرد اما بعد قبول کرد.رفتیم تو مغازه به فروشنده گفتیم دو عدد سوسیس از ارزون ترین سوسیست بده!
3.داشتم جریان بالا رو واسه بابام می گفتم که دیدم گربه هام اسم ندارن.بابام اسم گربه های دم خونه شون رو گذاشته:موش موش ,مموش(اسم بچه گی من!) و جو جو.حال می کنید ما چقدر به گربه بودنشون ارج می نهیم!
4.عروسی دوستم تو اهواز برام فوق العاده بود .از ذوق زدم زیر گریه.(الناز می گه تو عروسی من از این ندید بدید بازیا در نیاریا!).خوش بخت بشی سمیه جونم.
5.هفته پیش رفتیم با الناز لباس عروس براش ببینیم.یکی رو پرو کرد مثل فرشته ها شده بود. قرارشد همون رو بخره.فکر کنم بیش تر از خودش ذوقش رو دارم.
6.دو روز به تولد بیست و هفت سالگیم مونده.باورم نمیشه که ده سال پیش پیش دانشگاهی رو تموم کردم.ذوق ایشون رو هم ندارم که از جند روز قبل مدام از خاطرات بنویسم.انگار با نوشتن مجبورم این سرعت زمان رو قبول کنم و نمی خوام که این طوری بشه.
7.همیشه از عدد هفت خوشم میومده.باورم نمیشه هشت روز از این اتفاق می گذره و راحت داریم زندگی عادی می کنم.موندم تو جون سختیم.
8.هیچوقت معنی عملیات انتحاری رو نمی فهمم.حرکت تروریستی به هر منظوری محکومه.
این را بخوانید.
از تهدید ها می ترسم.از این که باز خونی بریزد می ترسم.
آخرین باری که بچه ها رو دیدم روز 24 خرداد بود.تو دانشگاه پشت درهای بسته داشتیم "یار دبستانی من" رو می خوندیم که گاز اشک آور به سمتون پرت کردند.آخرین باری که دوستهام رو دیدم چشمهای همه مون خیس بود.همه مون بوی دود می دادیم.نمی دونم اما بازم میتونم خوشحال باشم که هفته دیگه می خوام برم دانشگاه؟
و شکل های درهم ابرها را مرتب می کردیم
کاری به باران نداشتیم
غروب هم برای خودش سرخ بود
فریاد می زدیم
شعار می دادیم
گریه می کردیم
ما استعاره نبودیم
آسمان و ابر و غروب
استعاره نبودند
ما فقط جوان بودیم
و دیگران به زور رمز گشایی مان می کردند.
"حافظ موسوی"
وقتی دلیل دعوایش رو پرسیدم گفت:((دوستم از شهرشون چند تا پاچه آورده بود.من دیدم خراب میشن از صبح گذاشتم بپزن.توش نخود ریختم که بوی زخم رو بگیره.عصری پاچه ها پخته بودن آبشون هم غلیظ و خوشمزه شد.دختره که اومد دید یه قشقری راه انداخت که کی به تو اجازه داد این جوری بپزی من نخود دوست ندارم و....خلاصه قهر کرد وگفت همه پاچه ها واسه خودت.منم خواستم از دلش دربیارم نخودها رو ریختم دور و باهاش پاچه پلو درست کردم به چه خوشمزگی.اما دختره احمق گفت اه.پاچه پلو دوست ندارم.خلاصه دعوامون شد.حالا میخوام یه دست پاچه بگیرم بندازم جلوش و بگم برو گمشو.در ضمن پاچه پلو رو هم خودم خوردم خوشمزه بود.))
با ف یه خورده بحث کردم اما قبول نکرد که کارش خوب نبوده که به وسایل کس دیگه بدون اجازه دست زدن کار خوبی نیست حتی با نیت خیر.
پ.ن : نمی دونم چرا دیشب این خاطره یادم اومد.
پ.ن:من از دست بند سبز خوشم میاد شما چطور؟