همیشه عاشق سه شنبه ها بودم وهستم و متنفر از غروب جمعه.همه عقیده دارند که این یک تلقین بی اساسه.اما من همیشه صبح سه شنبه بخودم می گم :آخ جون یه سه شنبه دیگه...وعموما روز خوبی رو می گذرونم.
الان چند وقته که برای دوست داشتن سه شنبه ها دنبال دلیلم.:
۱ـسریال پرستاران
۲ـفال حافظ رادیو پیام که توسط استاد ساعد باقری تفسیر میشه
۳ـتمرین مبانی بازیگری
۴ـکلاس های درس مورد علاقه ام(لازم به ذکر که من زبان ندارم!)
امروزم یه سه شنبه است.استاد محترم طوری نمایشنامه هایی که قبلا خوندم رو تفسیر می کنند که میمونم ای دل غافل پس جریان این بود و من نمی دونستم...
نمیدونم چند نفر نظر من رو دارند اما مطمئنا بولک با من هم عقیده است چون بعد کلاس اومد پیشم وبا هم رفتیم پیش استاد تا ازشون وقت یه کلاس خارج از درس بگیریم ایشونم با روی خوش قبول کردند و ما رو ارجاع دادند به عمو پورنگ٬عموی عزیز هم نهایت همکاری رو کردند وقرار شد که ما اسامی بچه ها رو بنویسیم تا تعداد مشخص شه.
خیلی ذوقیدیم.
ناهار رو خورده نخورده رفتیم تمرین.تعدادمون کمتر از همیشه بود اما بازم سر رختکن دعوا بود!تمرین ها خییییییییییییییییییییییلی سخت شدند واین جور که جهانگرد می گفت سخت ترم میشن...یه سری از تمرینها رو فقط جهانگرد وسمانه انجام می دانند نه این که ما نخوایم اما فقط اونها بدنشون این قابلیت رو داشت!
با بدنی کوفته رفتیم سر کلاس بعدی.دیر رسیدیم (البته یکمش تقصیر خودمون بود)من بودم و ممل وسرندیپیتی وسو.نزدیک آسانسور رادار من به کار افتاد ودیدم که جونمی جون چراغ آسانسور روشنه وبهترین راه استفاده از این وسیله مفیده است برای به موقع رسیدن.نگووووووووو آسانسور فقط رو طبقه ۱۰ می ایستد خب تا این جا خیلی بدبیاری نبود اما وقتی چهارتایمون با دو اومدیم پایین دیدیم که............جلوی آخرین پله یک در آهنی با یه قفله گنده انتظار ما رو می کشن.خلاصه دوباره بالا رفتیم تا با این وسیله مفید بیایم پایین ودوباره ۴ طبقه بریم بالا
من یادم رفته بود به بچه ها بگم معمولا رادارم درست کار نمی کنه 
استاد محترم هم تا دقیقه آخر کلاس راضی به گذاشتن حاضری نشدند که ابته با التفات خداوندی این هم به خیر گذشت.
اما مهم اینه که هنوز سه شنبه است وسریال پرستاران(امیدوارم بن عاقل بشه!!)وفال حافظ رو در پیش رو داریم.هر دوشون رو به شما توصیه می کنم.
پ.ن:رضا جان دیدی من درست بشو نیستم؟باز صد رحمت به پست قبلیم