تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:49  توسط جودی آبوت  | 

از چهارشنبه که امتحان ها تمام شده قرار بود با الناز بریم خرید.نشد ونشد تا امروز.به سلامتی ساعت ۶ از خونه راه افتادیم که بریم مرکز خرید "بوستان".تا حالا نرفته بودم.کارت عابر بانک ملی ام را برداشتم.به دلیل حواس پرتی ذاتی وژنتیکی از برداشتن پول نقد خودداری کردم.

الناز قبل از این که سوار خطی های پونک بشویم متوجه شد که پول نقد همراهم نیست.اصرار کرد که از عابر بانک تجارت همان نزدیکی پول بگیرم.دستگاه خراب بود.تازه اول کار بود ناراحت نشدیم.یا علی گفتیم و رفتیم...

وارد مرکز خرید که شدیم یه عابر بانک ملی پیدا کردیم نزدیک به ۵۰ نفر تو صف بودند.پیش خودمون گفتیم ای بابا چرا این کار رو بکنیم همه مغازه ها دستگاه کارت خوان دارند.نگو ای دل غافل...

القصه ...

از نوشتن بقیه ماجرا صرفنظر می کنم چون میدونم حتما همه شما همچین تجربه تلخی را دارید.خیلی خسته ام.از ۳ ساعت خرید ۲ ساعت تو صف عابر بانک بودم.خیلی های دیگر هم مثل من بودند.خسته ودرب وداغون.

از وقتی رسیدم خونه دارم تبلیغ بانک ها رو می بینم حالم بهم می خوره.از بقیه کسانی که تو صف بودند خبر ندارم.ولی میدونم همه مثل من بودند.خسته ودرب وداغون.

 

 

پ.ن:وقتی تو خواب به هفده میلیون الهام میشه که بیان پای صندوق رای چه انتظاری میشه داشت؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 23:57  توسط جودی آبوت  | 

NO WAR