تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

زار زار اشک می ریختم.همه تعجب کرده بودند.با این که همه شان می دانستند که من اشکم تو آستینم هست ،اما تعجب کرده بودند.می گفتند خودت که خوب می دانی این برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات است.کار خودت هم باید همین باشد.اما من به خاطر خودم گریه می کردم.این تحت تاثیر قرار دادن احساسات نبود.واقعیت بود.

کاری به ساختار نداشتم.پیدا کردن نقطه عطف اول ودوم برایم مهم نبود.به ده دقیقه اول فکر نکردم که اطلاعتش کامل بود یا نه.به گرما فکر کردم.به کودکیم.به ترس از دست دادن.به اهواز.به بمباران.به جنگ.

سخت بود.خیلی سخت.لازم نیست سمیره باشی تا بفهمی چه دردی دارد فریاد نزدن بر سر کسانی با پوتین هایشان فرش خانه ات را نجس کنند.لازم نیست رضا باشی که بفهمی چه دردی دارد انتخاب بین کشتن خواهر و زنده به گور کردنش.لازم نیست پایان فیلم بنویسند این براساس یک داستان واقعی است.لازم نیست بازیگر فیلم جنگی باشی تا حس بگیری وبری به آن روزها.

آن روزها دور نیستند.فقط باید سرت را برگردانی وپشت سر راببینی.خوب ببینی.همین.

و یادت باشد که این ها فقط برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات نیست.

پ.ن:اول خواستم در این مورد بنویسم دیدم آیدابهتر نوشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 16:40  توسط جودی آبوت  | 

NO WAR