يه نفر يه روز خواست توي دانشكده استخدام بشه اما طبق راي اكثر اعضاي هيت علمي گروه انتخاب نشد اون آقا هم رفت . يه هفته بعد با حكم رياست كل دانشگاه برگشت.
بعدش اون يه نفر كلي اصلاحات انجام داد.كه يكيشون مدرن كردن خونه سازماني بود كه قرار بود بره اون جا ساكن بشه.كلاغ ها ميگن بيشتر از سه تا ده ميليون ويه خورده كمتر از يه ده ميليون ديگه خرجش كرد.اما چون قانونمند بود اين صورت حساب رو برد تا معاون امور مالي امضا كنه.اما آقاي امور مالي گفت چرا انقدر؟آقا رئيسه گفت پس چقدر؟وبه خورد بحث پيش اومد وآقا رئيسه به آقا امور مالي گفت حالا كه نمي فهمي چرا انقدر وامضا نمي كني پس اخراجي ويه نفر ديگه رو كه ازش سوال نكنه چرا اينقدر رو آورد سر جاي آقاهه قبلي واونم بدون حرف امضا كرد براش.
اما بشنويد از اون آقاي قبلي امور مالي كه انقدر از همه پرسيد چرا انقدر آخه؟تا رسيد به رئيس جمهور.ايشون هم تا شنيدند گفتند راست ميگي انقدر خيلي زياده و دستور دادند آقا رئيس بر كنار بشه.
بالا رفتيم ماست بود قصه ماراست بود پايين اومديم دوغ بود قصه ما دروغ بود.
ـ خوابيديد همه؟ من رفتم.
ـببخشيد من خوابم نرفته هنوز يه سوال دارم آخه تكليف اون خونه كه اون همه خرجش شده چي ميشه اين وسط؟
ـميگم لولو بياد بخوردت ها.سوال نكن بگير بخواب.اين فقط يه قصه بود.شب خوب به خوابي.
