تبليغاتX
پابرهنه در بهشت - امنیت یک دانشجو

۳ ساعت تمام پشت مانیتور بودم.سر که بلند کردم دیدم پنج ونیم عصره وقت از دستم در رفته.ساعت ۷ وقت دکتر داشتم وسایلم جمع کردم و اومدم بیرون.دم دستشویی دیدم کسی نیست وهمه جا خلوته.کیف وکاپشنم را گذاشتم بیرون روی صندلی ورفتم. ۲ دقیقه بعد وسط ساختمان دنبال کیفم بودم.نامرد یا نامردها کوله ام را در جا برده بودند.چندتا ازبچه ها که فهمیدند اومدند کمکم.ولی خبری نشد.حراست هم گفت این چندمین دزدیه و خودت باید حواست رو جمع می کردی...

تاخونه راهی نبود اما کلید نداشتم،میثم هم شب قبل کلیدش را جا گذاشته بود.راه افتادم طرف ۱۶ آذر .بغضم ترکید.اشکهایی که به زور کنترل کرده بودم تبدیل به هق هق شدیدی شدند.مبهوت اشک می ریختم که شوهر دختر مهربون(هنوز براش اسم پیدا نکردم)صدام زد که این کوله شما نیست؟دویدم با تمام سرعت.کیف پول،مدارک،موبایل نبودند.بیشتر اطراف را گشتیم کرم وآیننه را پیدا کردم.عینکم راهم.اما غصه ام کم نشد.هر چقدر مامان بگه قضا وقدر بود.میثم بگه فدای سرت وبقیه بگن بهش فکرنکن .نمی تونم.بیشتر از سیصد هزارتومن واون همه کارت ومدارک شناسایی با یه گوشی N71 پر از عکس خانوادگی برای من کم چیزی نبودند که بگم فدای سرم.عیبی نداره.

میثم میگه خدارا شکر کن که موتوری کیفت رو نزند وزمین نخوردی واله وبله...اما ایکاش موتوری کیفم را زده بود.می گفتم معتاده.کیف من تو دانشگاه دزدیده شده. بد جوری داغونم که چرا...

حالا این ها به کنار با این دو تا حرف چه بکنم:

۱.وقتی همسر دختر مهربون لطف کرد وبا من به دفتر انتظامات دانشگاه اومد با اون حال نذار من ازما پرسیدند اصلا شما چه نسبتی باهم دارید؟!

۲.میثم میگه دزد رو نفرین نکن وحلالش کن نذار نون دزدی ببره خونه اش بچه اش چه گناهی کرده!

 

پ.ن:دوستان عزیز من شماره های شما را ندارم اگر می شود برایم به صورت خصوصی ارسال کنید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:5  توسط جودی آبوت  | 

NO WAR