تبليغاتX
پابرهنه در بهشت - بچه که بودم تنها ترس ساده ام این بود که سه شنبه شب آخر سال, باران بیاید!

امتحان ثلث دوم نباشه باران نیاد تا چهارشنبه سوری خوبی داشته باشیم.از روی آتیش بپریم وبخوانیم زردی من از تو سرخی تو از من.
مدام غر بزنیم به مامان ها که بروند خانه تا ما برویم قاشق زنی.می دانستیم کدام خانه شکلات میوه ای می دهد کدام خانه آبنبات.کدام خانه آجیل می دهد کدام خانه گز.در همه خانه ها به رویمان باز بود اگر دیر می رسیدیم وخوراکی ها ی مخصوصشان تمام شده بود دست خالی بر نمی گشتیم پرتقالی سیبی بهمان می رسید.مرحله بعد تقسیم غنائم بود با آیدین والناز وشاید یکم حسودی به شکلات های بیشتر یکی از آنها.مثل یک گنج بود .انگار خوشمزه ترین خوراکی دنیا همون آبنبات قیچی بود که خانم همسایه با روی باز به کاسه ما انداخته بود چه کیفی داشت...

چیدن سفره هفت سین ورنگ کردن تخم مرغ ها در خانه ای که سه دختر با سه سلیقه مختلف وجود داشت مصیبتی بود برای مامان وبابا وچه کیفی داشت برای ما...

پوشیدن لباس نو نشستن کنار خانواده و فکر کردن به این که مبادا یکی از آرزوهایمان از یادمان برود .بنگ سال نو آغاز می شد بوسیدن ودر آغوش کشیدن که تمام میشد مامان می گفت دعا کنید برای سلامتی همه برای مریضها وما تند تند دعا می کردیم ومی دویدم برویم حاجی فیروز چی پشت در برایمان گذاشته .جالب بود حاجی فیروز می دانست من ساعت دوست دارم وآیدین عطر والناز دمپایی لا انگشتی .بعدها که از سر حاجی فیروز با خبر شدیم منتظر می ماندیم بابا برود تو اتاقش تا عیدی ما رابدهد فرقی کرده بود بابا هم مثل حاجی فیروز می دانست ما چه می خواهیم.پولهای نوی لای قرآن چه بویی داشت.مامان بعد از تحویل سال قران می خواند گریه می کرد وما نمی دانستیم مامان چرا اشک می ریزد آنهم آن موقع اما مامان تند تند اشک هایش را پاک می کرد ومی خندید ولی عیدی نمی داد بد حربه ای داشت می گفت اگر تا روز سیزده بدر بچه های خوبی بودید عیدی می دهم وما می دانستیم 13 روز خوب بودن آن هم از نظر مامان کار خیلی سختیست.

بزرگ شدیم آیدین عروس شد .آن سال در کنار سفره ما یک نفر دیگر هم بود که به قول بابا جای پسر نداشته اش بود.بهتر شد بیشتر خوش می گذشت.

امابعد چند سال شدیم چهار نفر آیدین و روزبه رفتند جای بهتری درس بخوانند.کنار ما نبودن.د سفره هفت سین خودشان را داشتند. آن سال من والناز هم سال نو گریه کردیم واین بار مامان عیدی را همان اول سال داد.


امسال پای سفره هفت سین اهواز مامان وبابا والناز می نشیند الناز امسال قاشق زنی نکرده اما خب لازم هم نیست سر چیدن سفره نظر من وآیدین راهم در نظر بگیرد حتما تخم مرغ ها را هم خودش رنگ می کند.تنهایی از دست بابا تقویمی را می گیرد که لایش اسکناس های تا نخورده هستند ونمی دانم مامان عیدیش را اول سال به او می دهد یا روز سیزدهم.

امسال من ومیثم هفت سین خودمان را داریم.البته به علت نداشتن تفاهم تا حالا نه تا سین سر سفره گذاشتیم که البته کار درستی است چون دوتا سین سنجد وسمنو احتمالا بعد از تحویل سال فورا توسط میثم ناپدید می شود وسفره ما می شود هفت سین.

حال خاصی دارم .دلتنگ اهواز ومامان وبابا هستم اما خوشحالم که کنار همسرم مردی که دوستش دارم اولین سال نو را باهم شروع می کنیم واقعا حال خاصی است.می گویند طبیعیست چه می دانم شاید باشد.


اما امسال هم بدون حضور مامان دعایم سلامتیست برای همه وآرزوی رسیدن به چیزهای که مستحقش هستیم.
آرزوی سالی خوش با تمام وجود برای همه دارم.
سال نو مبارک.



پ.ن:الان ساعت نزدیک 11 صبحه.سال تحویل شد واولین کسی که زنگ زد الناز بود.سلامت عزیز راست می گفتی هنگام تحویل سال این بار من هم اشک ریختم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:54  توسط جودی آبوت  | 

NO WAR